کوچهی کودکی

گاهی میان ترانه ها یک دست بالا میرود و من یاد تو می افتم که هنوز دو
روز از دوستیمان نرفته است به خاطره ها
گاهی فکر میکنم که این تصویر تو هست یا نه و آنگاه درمی یابم که چندان
فرق نمی کند چرا که دو روح در هم درگیر می شوند نه دو عکس که با یک کلیک
درصد زیباییشان به سال نوری میکشد
گاه که به زندان میروم با آن لباس راه راه وقتی که پک غلیظ به سیگار جیره
بندیم میزنم بلندگو با صدای گرفته اش می گوید ملاقاتی داری. من با
پیژامه ی راه راه راه می افتم دمپایی هایم روی زمین سر میخورند ناگهان
بدنم یخ میزند تو روی چمنهای حیاط زندان سفره پهن کرده ای و میگویی بیا
یه وعده با هم غذا بخوریم و من می گویم غذا بخورم یا خجالت و تو میگی باز
لوس شدی/اصلا به خاطر همین زندانت کردند!
میفهمیم که وقت ملاقاتی تمام است و باز آرزو میکنیم پنجره های یاهو باز
شوند و میرویم در انتظار یکدیگر. حراست زندان مرا میخواهد و سین جیمم می
کند که این خانم کی بود. می گویم بهار._فامیل؟_نمیدانم_مگر میشود؟_ بله
میشود.
ناگهان احساس میکنم چشمم کبود شده است به جرم طفره رفتن در
پاسخ_نسبتتتون؟_ دو روح گره خورده
_یه پاکت سیگار جایزه داری اگه همکاری کنی_من در عمرم با کسی همکاری
نکردم_با بهار چی؟ گفتم که روحمون گره خورده فرق داره_ببریدش بخش روانی
اونجا آدم میشه هذیان نگه
جناب سروان چی رو میخوای از من بگیری؟ کی رو؟من عادت کردم یعنی ما عادت
کردیم بدون شناسنامه بدون دیدار بدون صدا بدون همه چیز فقط زندگی میکنیم
ببریدش بخش روانی -با فریاد-این همه ی ما رو دست انداخته!بخش روانی بعد
از یه کتک حسابی
.
.
.
صدای آب میاد آفتاب نیست ولی نور هست. من زیر این درخت کنار این چشمه
خواب رفته بودم. خم میشم جفت زانوهایم رو میگذارم روی زمین. از چشمه آب
میخورم یه تصویر توی آب میبینم پشت سرم ایستاده چقدر شبیه بهار هستش. ولی
من که ندیدمش از کجا میدونم؟ حس میکنم خودشه. نه!ازش نمیپرسم برم خونه
ببینم آنلاین هست یا نه!
جان بلاش
1391هفتم اردیبهشت

عمویم بعد از پدر یکی از دوستان فوت شد اما حتا یک دوست تسلیتی تلفنی هم نگفت.او آخرین فردین زمانه ی خودش بود آخرین علی زمانه ی خودش.صدها بچه یتیم یتیم تر شدند با مرگش ده ها بیمار مردند با مرگش اما
برادرزاده اش لیاقت یک تسلیت را نداشت چه برسد شرکت در مراسم ختم او. یادم می آید روزی زنی در خیابان گریه میکرد عمو به او گفت:چه شده مادر؟ زن گفت ششصد هزار تومان از روستا برای درمان فرزندم آورده بودم تهران که دزد کیفم را ربود عمویم فورا ششصد هزار تومان به او پول داد! هر روز از این کارها میکرد و تمام بازار تهران و اهواز میشناختندش. هر شب ورشکستگان را پناه میداد و کار و کاسبی برایشان دست و پا میکرد وقتی به او میگفتم چرا این کارها را میکنی؟میگفت من دوست دارم اینجور باشم حال میکنم عمو!
آخرین فردین!من تنهایم با یک مشت دوست فرصت طلب و ناصادق و ... مرا هم با خود ببر که ما همانیم که هستیم و از این جماعت هنرپیشه خسته ام کسانی که هزار بار برای عرض همدردی به در خانه شان میروی و از هراس خویش چند ...بهانه میکنند. ما گناهمان این است که گول میخوریم و از صداقت کسی باورمان ندارد.او در نهایت فقر و تنگدستی سکته کرد.
آخرین علی! من به تو تسلیت می گویم و تو با من که ما را با این جماعت در ریشه پول پرست کاری نیست.*
*.نوشته ای بسیار شخصی و از روی درد بود و کسی به خود نگیرد انکه باید بداند خودش میداند.
نظر کارشناسی جان بلاش در مورد صدای آوا:
هر گز انت اصلی خارج نمی شود- با توجه به اینکه فاصله ی کلمات آهنگش از نظر زمانی بسیار کم بود تنظیم جدید آهنگ این فاصله را 1.5برابر کرده بود اما آوا از پس این فاصله ها در یک اجرای زنده و پراضطراب با توجه به حرکات نفس گیرش خوب برآمد و هیچگاه ما کلمه ای جویده و یا نفس گرفته شده از او نشنیدیم. دقیقا با عوض شدن اکتاوها و آکوردها خود را تطبیق میداد که از نظر من این یک استعداد خدادادی ست و با چند روز آموزش به دست نمی آید.کاملا قسمتهایی از آهنگ که گاه به سمت سنتی میرفت و گاه به سمت پاپ را تشخیص میداد و نوع تحریر صدایش را از سنتی به پاپ و بالعکس را انجام میداد. به خوبی حال خوش ملودی اور تور ویولن را به شنونده منتقل میکرد. وقتی که آکوردی از مینور به ماژور تبدیل می شد صدایش را به طرز خارق العاده ای تطابق میداد. حرکات بمل و دیز آهنگ را به خوبی درک میکرد گویی که خود نوازنده است و در آخر اینکه هرگز فالش یا خارج نخواند.نکته های دیگر این بود که از پس خلعتبری پرمدعا که در حضور دو استاد بی بدیل موسیقی ایران باز هم مگس وار عرض اندام میکرد بر می آمد ولبخندی از روی متانت میزد و رفتار زشت استادش را منعکس نمیکرد.هگز از ریتم نیفتاد و مجبور نشد گهی تند و گهی آهسته رود. میکروفن را به خوبی کنترل میکرد و هرگز ولوم صدایش بالا و پایین نشد. مانند یک ساز از قابلیت صدای بیس و بم خود استفاده میکرد که معمولا در نقطه های فرود بود که بسیار به جا و ماهرانه بود.
این مطلب در وبلاگ اختصاصی جان بلاش به ثبت رسیده و کپی برداری از آن به شرافت اخلاقی شخص بستگی دارد.
جان بلاش
www.jonnimabalash.blogfa.com
جدایی نادر از سیمین برای من فیلم نبود ...مادر های نگران را در لیلا حاتمی میدیدم ...
که میفهمیدند کوپن ها برای فرزندش آینده نمی آورند
...
پدرهای تک بعدی را در پیمان معادی ...
که بر سر هر دو راهی از قدرتش استفاده میکرد ...
کودکی هایم را در ترمه ... که باهوش بود و ساکت .... درد را می فهمید ...
اما آنقدر صلح طلب بود که چیزی به رویش نمی آورد
به مادرش احتیــــــــــــاج داشت اما عاشق پدرش بود ...
و تازه ، چپ های زندگی را از راست تشخیص میداد
و از پدر نیاموخته بود ، سر دوراهی که رسیدی، راه راست ، همیشه راست نیست !
گاهی باید به چپ زد ...
در چشم های ساره بیات ، شوش و راه آهن را واضح میدیدم ...
در شهاب حسینی یک سنتی ِ سرخورده میشدم ...
یک مرد که هنوز پیاز ِ آبگوشتش را با مشت له میکند
یک نفر که تمام دنیا حقش را خورده اند اما دستش به حق کسی نمی رسید
تا ببیند از پس خوردنش بر می آید یا نه
جدایی نادر از سیمین ، تقابل سنت و مدرنیته خواهی در نقطه ای به اسم تقدیر بود
وقتی که یک چالش ، سیاه را به روی سفید می آورد ...
زنی در اعتقادتش آنقدر گم بود که عقلش برای شستن یک پیر مرد
بهانه ی شرعی می خواست ...
پدری آنقدر در پدرش گم بود که از زنش تنها کاست های شجریان به جا مانده بود
دختری آنقدر در فاصله ی پدر و مادر گم شده بود
که نمیدانست برای پیدا شدن باید دست کدام را بگیرد ...
و کارگری ، آنقدر سر خورده بود که کسی باور نمی کرد او هم به قران اعتقاد دارد ......
جدایی نادر از سیمین ... تصویری حقیقی از اجتماعی بود
که در سنت دست و پا میزند مبادا
مدرنیته تمام دلبستگی هایش را انکار کند ....
به این فیلم ، ایستاده احترام میگذارم ...
بابت ظرافتی که در بیان حقیقت های ظریف اجتماع من داشت ...
و دردم آمد...
دردم آمد وقتی فهمیدم
دیدن این فیلم در آمریکا برای بچه های زیر 13 سال ممنوع شده ...
حق دارند ...
حق دارند نخواهند کودکی های آزادی خواهشان مفهوم دو راهی را بفهمند
حق دارند نگذارند فرزندانشان در تختخواب بترسد از آن روی پدر
میخواهند کودکانشان ، کودکی کنند ، نه اینکه شبیه نسل ما
در تنهاییشان به درد های پدر و مادر فکر کنند
حق دارند برای اجتماعشان آزاده تربیت کنند ......
حق دارند ...
هر جای این قصه را نگاه میکنم میبینم
کودکی هایمان نسبت به آنچه حقمان بود ادا نشد
آقای فرهادی
این فیلم ، اسکار ِ نمایش فرهنگ ِ ایرانی در عصر آدمم کوکی ها را گرفته
آن اسکار را هم نگیرد ،اتفاقی نمی افتد
بگذار به پای درد هایمان خودمان بسوزیم ...
آنها تا بخواهند نسل ِ ما را درک کنند باید هزار ترس ِ نابالغ را بگذرانند
سیمین را بیاور همین حوالی ...
ما خوب فهمیده ایم دو راهی ها هیچوقت از عدالت بویی نمی برند .....
ما خوب فهمیده ایم جهان سومی بودن یعنی شب و روزت پر از اتفاق باشد
اتفاقی که محکوم است از یکی ظالم بسازد حتی اگر آزارش به مورچه هم نرسیده
و از یکی مظلوم....
سیمین را بیاور ...
ایران پر از " ترمه " هاییست که ترجیح می دهند مادرشان آزاد باشد
حتی اگر شب کسی برایشان لالایی محبوبشان را نخواند
ایران پر از بچه هاییست که پا در کفش بزرگان کردن ، لذت بچگیشان بود...........

سربازهای جمعه(مسعود کیمیایی)
دریغ از کسانی که سنگ استادانی را به سینه میزنند که ظاهری استادوار از آنها به جا مانده است البته به جز چشمانشان چرا که چشم ریا نمی کند و ریش سپیدانی چرب زبان و مغلطه گر که چند ایسم را از برند به عنوان سخنگوی اثبات استادی خویش در محافل و رسانه ها به گرد خویش چون گردی بی حاصل به راه انداخته اند دریغ که شیوه شان همان منش دیکتاتورهاییست که از گذشته برای گند بوی حالشان سند رو میکنند همه ی عوام از زدو بندهایشان خبر دارند و عالیجنابان جز خواص دربارشان که یکی خود شمایید کسی را به حساب نمی آورند بوی کباب ارباب سعید امامی را شنفته دم از شکم گرسنه ی فقیران میزنند عالیجناب کیمیایی که از فرط به دست آوردن تندیس هایش به سنگینی میله های زندان جعفر پناهی فخر می فروشاند. به راستی سر پیکان سینمای معترض سالی یک فیلم پر کیا در کشوری چنین آزاد برای سعیدها میسازد اما پناهی و همسر تقوایی به جرم هیچ در محبسند؟ عجیب که در مملکت سربازهای جمعه و سربازهای امام زمان کسی نجاتشان نمی دهد شاید آن جمعه نیامده ست البته و آقایان فی الیقین در مصلاهای جمعه مشغولند سعیدها بوی کباب... چطور بر هم شمشیر میکشیم در ایامی که فیلمهای استاد از نمایشگاههای خودروان سنپطرزبورگ پای بر پله ی بعدی نهاده است. عجب چه انبانش به انبان متوولان همسنگ گشته و سربازانش در حال گرفتن حق مظلومان آری سربازان جمعه تارنمای خوبی ست برای یک دیکتاتور.باشد که سربازانش حق مظلومان را پس بگیرند و شاگردهایی که صدایشان از فرط تکرر عمل بینی شکل زکام گرفته است جای کاشتن دوربین را بیاموزند
جان بلاش

وقتی آن نت را در گوش زن من خواندی
به ارتش رفت
نه برای وطن
بلکه برای مردانی که عریان تر از جهالت بودند
و آنجا پر بود از زنان و مردانی که
غرق در لجن بازی بودند
زن شناسنامه اش را پاره کرد
و بوسه بر پوتینها زد
یک شب
در اوج لذت
جان باخت
اما هنوز من
جان نباخته ام
با تشکر از شاعری که شعرش الهام بخش این شعر شد.

کیست که دریا را می تواند
بر دوشش نهد
و این امانت را
بی آنکه قطره ای کم شود
به خدا برساند
من
چشمانم را می توانم

عادل فردوسی پور از مردم خواست تا به احترام ناصر حجازی عدد یک را به شماره پیامک برنامه ارسال کنند حدود 3ساعت چهار میلیون و پانصد هزار نفر به برنامه نود پیامک فرستادند با این تعداد پیامک هم برنامه نود رکورد زد و هم اینکه مشخص شد ناصر حجازی چقدر در بین مردم محبوب بوده است.هم او که گفت مگر ملت ایران گدا هستند که یارانه بگیرند همو که خیلی حرفها زد و حرفهایش و پروازهایش را بر فراز دروازه ی ایران را همه ستایش کردند/سالی که او رفت همه خسته بودند چرا که هیچ کس نبود جلوی این گلهایی را که به ما میزنند را بگیرد او رفت و دروازه ی ما بی دفاع تر شد اما همه خسته اند...

با زبانی ساده می آیم
ببین سخن را نمی پیچانم
عشق را نمی کشم به حصار شرم
مهر نمی زنم به لبهایم
به حرف مردم بی خیالم
در یک کلام تو را من
دوست دارم
| Design By : Pars Skin |
